دربارهٔ ماتمزدگی
یا چرا آدمی از پس فقدانهایش برنمیآید؟
«فقدان»، در عین حال که اشاره به «مفقود» شدن چیزی دارد، به دست آوردن چیزی را هم نوید میدهد. سوژهٔ «فاقد»، بهمحض اینکه چیزی را از دست میدهد، داراییِ دیگری به دست میآورد؛ «داغدار» میشود. زندگی چیزی را به او «ارزانی» میدارد، ولیکن به قیمتی نهچندان «ارزان».
داغداری که محبوبی را از دست داده، غیر از درونیسازی و استقرار درونی محبوب «فقید» بیرونی، ناگزیر است تکلیف نا/ممکن بازسازی جهان درونیاش را نیز عهدهدار شود. در هر فقدانی، اُبژههایِ بهظاهر مستقر درونی، آن ساکنان مفروض دائمی، به حال احتضار میافتند. داراییهای درونی بهیکباره مفقود میشوند، دسترسیها قطع میشوند و پاسخی دریافت نمیشود. توگویی جهان درونی به یک برزخ بدل میشود و سوژهٔ فاقد مفلوک، گمگشته میگردد.
هر ماتمی، لاجرم ماتمهای قبلی را مجدداً فعال میکند. برای همین است که آدمی گاه از پس برخی فقدانها برنمیآید؛ نه در استقرار درونی محبوب فقید تازه از دست رفته توفیقی مییابد، نه از تلاشها برای نجات آن اُبژههای محتضر درونی طَرْفی میبندد. «تفقدی» حاصل نمیشود از این گمگشتگی. برخیها از پس ماتمها برنمیآیند و تمام عمر «ماتمزده» میمانند، توگویی تمام عمر را با همین محتضران مانده روی دست روانشان زندگی میکنند؛ اُبژههای نیمهجانی که نه میمیرند، نه زنده میشوند. ماتمزده، ادامه میدهد، ولیکن بیرمق است.
سوژهٔ فاقد، با تعارض «تفوق» بر دیگری نیز دست به گریبان است. در هر فقدانی، قسمی «توفیق» نیز مستتر است. توگویی آن دیگری «نیست»، حال آنکه سوژهٔ فاقد هنوز «هست». این بهرهمندی از تفوق بر دیگری، روند فائق آمدن بر فقدان را حتی غامضتر هم میکند. چراکه او بایستی با یک «تعارض» تازه دست و پنجه نرم کند، اضطراب فقدان دیگری و در عین حال، گناه توفیق بر دیگری. بهراستی که تعارض در هر شکلی، نامطلوبترین تجربهٔ آدمی است.
ناتوانی در فائق آمدن بر فقدان -به معنای استقرار درونی فقید محبوب و بازسازی برزخ درونی متعاقب این فقدان- گاه منجر به این خواهد شد که این محتضران برزخ درونی، جهان آدمی را به «تصرف» خود درآورند. سوژه برای خلاص شدن از این تصرف، به تخریب و نابودی اُبژههای بیرونی یا به عبارت دیگر، به نابودی «حیات بیرونی» دست خواهد زد تا خود را برای مدتی از این تضاد خلاص کند؛ تنظیم جهان بیرون با جهان درون. سوژهٔ فاقد مفلوک، گاه برای خلاص شدن از این فقدان خانمانسوز، به شکل مذبوحانهای به «خوارشماری» خواهد افتاد، از جمله خوارانگاشت «حیات عاطفی» و «بازپسگیری عاطفه از جهان بیرون»، یا «محقر» سازی فقید محبوب؛ در راستای خوارشماری عظمت تجربهای که از سر گذرانده است. او تلاش خواهد کرد زندگی را طبیعی جلوه دهد، توگویی چیزی نشده، انگار که رویینتن باشد. چه سوژهٔ بیچارهایست سوژهٔ ماتمزدهای که زورش به این فقدان نمیرسد.
ولیکن داغداری که از پس این گرفتاری روانشمول برمیآید، داغداری است که ابتدابهساکن از پس اولین فقدان زندگیاش برآمده است؛ او کسی است که از پس تکلیف اولیهٔ فائق آمدن بر «غیاب» دیگری برآمده است، کودکیست که غیاب مادرش را «تحمل» کرده است. داغداری که بر فقدان توفیق مییابد، داغداری است که «حامل» خوبی است، چراکه پیشاپیش «حاملان» خوبی در تاریخ زندگیاش داشته است. او با رجعت مجدد به این سابقهٔ «تحمل» خواهد توانست این محتضران درونی را مدتی روی شانههایش با خود «حمل» کند، با تعارضاتی که حاصل انگارهٔ آسیبزایی خویش است کنار بیاید، و عذاب وجدان زنده ماندن در جهانی که محبوبش نیست را تاب بیاورد، تا کمکم بتواند فقید محبوب را در درونش مستقر سازد و به او حیات روانی ببخشد، و سپس آن اُبژههای محتضر درونی را به زندگی بازگرداند.
طرفه آنکه فقدان، ابتدا به ساکن، چیزی دربارهٔ «اضطراب فروپاشی» است تا «غم و حزن». در اصل «غم»، احساسی بالا مرتبه است که آدمی به سهولت به آن دسترسی پیدا نمیکند، الّا زمانی که از پس ماتم برآمده باشد. تازه در این هنگام است که «غم» ظهور پیدا میکند. سوژهٔ حزین، سوژهای تحول یافته خواهد بود که بر فقدان فائق آمده، «ماتم» را از سر گذرانده، و داغ تازهاش را به مثابه یک «دارایی» با خود حمل میکند.
مهدی میناخانی
مهر ۱۴۰۵